اسیر نیمه جان باالتماس مرگ درگیرم
خداوندا بکش من را،که از این زندگی سیرم
به من گفتند امثال تو مغرورند و گردنکش
دروغ است ای خدا،عمریست من تسلیم تقدیرم!
خداوندا برای من اجل را مرگ باران کن
در این شبهای پر خورشید و نورانی تر از قبرم
چرا بعد از نوید مرگ و دیدار فنا، از نو
جوانی می تراود از دل ِ آزرده و پیرم!
تو با من قصد بازی داری و من سیرم از بازی
که از این زندگی بیزارم و از خویش دلگیرم
خداوندا مگر من آخرین قربانی مرگم
که در دستان او جان میکَنم،اما نمیمیرم!
اگر مرگ از نگاهم شرم دارد یا که میترسد
بگو محرم شدی،بشتاب تا در بند و زنجیرم
گلاویزم به راه زندگی با عمر و جسم وجان
بکُش حالا که دیگر با تمام ِخویش درگیرم
...همان آئینه که پایان تسلیمان تقدیرست
شتابان شو بیا بشکن،در آن آئینه تصویرم!
مرا این گونه باور کن:
کمی تنها،
کمی بی کس،
کمی از یادها رفته،
خدا هم ترک ما کرده،
خدا دیگر کجا رفته !!!
نمیدانم مرا آیا گناهی هست؟
که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست؟
مرا این گونه باور کن...

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده بخونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
کسي ديگر نمي كوبد در اين خانه ي متروك ويران را
كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم
و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ از من نمي ماند
و من گريان و نالانم
و من تنهاي تنهايم
درون كلبه ي خاموش خويش اما
كسي حال من غمگين نمي پرسد
و من دريايي پر اشكم
كه توفاني به دل دارم
درون سينه پرجوش خويش اما
كسي حال من تنها نمي پرسد.
و من چون تك درخت زرد پاييزم
كه هر دم با نسيمي مي شود برگي جدا از او
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند.....
گفت آغازش سراسر بندگیست....
گفتمش پایان آن را هم بگو....
گفت پایان همه شرمندگیست....
گفتمش درمان دردم را بگو....
گفت درمانی ندارد بی دواست....
گفتمش یک اندکی تسکین آن....
گفت تسکینش همه سوز و فنا ست
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم
که خیالم می گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم............
صــدایت را اسیــــر سینـــــه ات کن
دمی فرصت به این دیوانه ات ده
مرا مهمان ایـــــن ویــــــرانه ات کن
شکستــم هر نفس در حسرت تـو
تو که سنگ میزنی بر قلب خستـــــه
چگونـــه تاب آری دیـــدن اشک
که جاری گشته از بـغض شکستـــــه
همیشه بی خبـــــر بودی ز آنـکه
دمی آسوده نیست زین عشق پر سوز
نهــانی بس بود بــــشنو که قلبــم
بســـوزد در تبــت هر شام و هر روز
در آن لحظه که چشمان تو دیــدم
نــــدانستــــــم اسیـــــــــر دیـــــگرانی
دلـت هر روز در دام کسی هست
همــــی نـــامت بــــه روی هر زبـانی
دلم خون گشته از بی مهــری تـو
ندامت نــه، نـــــــدارم بــــــر زبــــانم
بجــز عشق تو و اشک جفــــایت
در ایــــــن دنیــــــای ویــــــرانم ندارم
بدون تو ولی بـــــا عشق پـــــاکم
بـــه سوی مـــرگ من پا میگـــــــذارم
چه سود از زندگی وقتی که حتی
دمــــی یــــــارم در آغـــــوشــم ندارم
- من ننالم پس که نالد ؟
- ناله ات امشب دگر چیست ؟
- ناله ام از داغ دیشب ؟
- دیشب اما ناله کردی !
- ناله دیشب از آن شب
- پس تو هر شب ناله می کن !
- ناله تنها مرحم من
- من ننالم پس که نالد...
قصد این قوم فریب است ؛ بیا برگردیم..
آنکه یک روز دلم را به نگاهش دادم .....
خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم...
عشق بازیچه شهر است ولی در دل من ....
دفتر عشق ؛ نجیب است بیا برگردیم...

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
...
ز جمع اشنایان می گریزم
به کنجی می خزم ارام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود میدهم گوش
یه ریز از عشق می نالی یه ریز از عشق غمگینی
به جای زندگی با من ، فقط دنبال ایرادی
تموم لحظه ها مونو ، تو بودی که هدر دادی
تمومش می کنی یا نه ، منم مثل خودت خستم
تمومش میکنی یا نه ، پشیمونم که دل بستم
منم جونم به لب آمد از این حرفای تکراری
تو آخر حرمت عشقو نتونستی نگهداری
دیگه طاقت نمیارم ، دیگه ساکت نمی مونم
از اینکه عاشقت بودم یه جورایی پشیمونم.

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم.
مرا بی آنکه خود خواهم ؛ اسیر زندگی کردی
خداوند ؛ تو مسئولی !
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.
چه رنجی می کشد آنکس ؛ که انسان است و از احساس سرشار...
متشکرم که هیچ وقت منو تنها نمیگذارین و مدام بهم سر میزنید.
معمولا من عادت ندارم زیاد از خودم بنویسم.من بیشتر دوست دارم تو وبلاگم جملات و شعرهایی رو بذارم که همه ی عاشقان از اونها استفاده کنند.ولی امروز مجبور شدم از خودم بنویسم.آخه الان نیازمند دعا هاتون هستم.
دیگه نمیتونم طاقت بیارم.آخه میخوان عزیزترین کسم رو از من بگیرند .تو رو خدادعام کنید .به خدا نیازمند دعاتون هستم.از بزرگترها شنیدم که خدا دعای عاشقان رو زود مستجاب میکنه.به خدا اگه اون نباشه من میمیرم.
دیگه اشک نمیذاره چیزی بنویسم .فقط میخوام هر کی معنی عشقو میفهمه و از ته دل عاشقه دعام کنه.
تو رو خدا دعا کنید....
کاش از کوچـه غربــت یک شب
با غـم عشــق گـــذر می کردی
تا بدانی که چــــه حــالی بودم
لحظه ای را که سفر می کردی
شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .



آه... امشب بوي باران تازه است ...
التماس گريه بي اندازه است ...
تازگي ها شب برايم آشناست ...
من و شب هستيم....
غم هم پيش ماست ...
مي نويسم گاه زيبا گاه زشت...
مانده ام در لابلاي سر نوشت ...
روز از گنجايش غم خالي است...
شب براي گريه هايم عالي است
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

سالها رفت و هنوز....یک نفر نیست بپرسد ازمن
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي ؟؟؟
صبح تا نيمه شب منتظري.. همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي... گاه با رهگذران خبر گمشده اي مي جويي؟
راستي؟؟؟؟؟.......گمشده ات کيست؟؟؟ کجاست؟؟؟؟
رفتی و گفتی که تنها می شوی
گفتمت هر لحظه یادت با من است
گفتی از خاطر ببر،یادم مکن
گفتمت آیین من دل بستن است
گفتی از دل بربکن سودای من
گفتمت دل بی تو با من دشمن است
شادمان گفتی خداحافظ تو را
گفتمت این لحظه جان کندن است
رفتی اما بی تو تنها نیستم
آفرین بر غم که هر دم با من است.
در غمكده اي كه شاديش جز غم نيست
تنــها نه هــمين خاطر مـا خــرم نيست
بر هـر كه نــظر كني گرفتار غم است
گويــا دل شــاد در هــمه عـالــم نيست

در دل خــود از فراقــت آتــشي افــروخــتــم
آب شد چون شمع جسمم بس كه ازغم سوختم
اي كه رخــسار لطيفــت هست زيــبا تر زگل
درس عشــق از مكتــب حسن تو من آموختــم


